و اشک ها جاری شد... و چشمه روح خشک گردید...
و خون از دیدگان جاری گشت... و جوشش رگ ها نقصان یافت...
"آیا در تمام این دنیا کسی هست که مرا کمی تسلی دهد؟"
مرا چه شده است...
مرا چه شده است که "زندگی از تحمیل لبخندی بر لبان من، از آوردن برق امیدی در
نگاه من، و از برانگیختن موج شعفی در دل من عاجز است..."؟
و این کدامین خیال بود که تخم امید در چشمان من بکاشت و دانه جوانه بزد و لیک
در دم بپژمرد...
و من تهی از هر آنچه در این لعنتکده هست بماندم، با دو چشم کور و جوانه هایی
خشک...
و نه کس که دستم بگیرد... و نه نور که دیده بینا کنم...
آه... "آیا در تمام این دنیا کسی هست که بفهمد در این لحظه چه می کشم؟"
من... "من (که) به نومیدی خود معتادم"...
آری... "گریستن تنها کار یک ناتوان است... و من سخت ناتوان!"
"بیا بگشای در... بگشای!"
بر این گنه کار سیه چهره شوریده حال مایوس دری بگشای...
گرچه سال هاست به تاریکی این غار وهم آلود خو کرده است...
یاحق...
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:59  توسط مرجان
|

آه ای مریم!
مریم مقدس!
تو کیستی که خداوند اینچنین در تو حلول نمود... و شاید تو در خالق یکتا...
.
.
.
و خداوندگاری زاده شد... عیسی!
مسیحا که نام تویی! کلمه تویی!
آه که در آغاز هیچ نبود!

و مسیح زاده شد...
فرزندی حاصل از نخوابیدن!
و نه هم آغوشی،
که پیوند...!
و نه معاشقه،
که عشق...!
آه... ای فرزند نیمه پنهان!

مسیحا!
ای حاصل درد!
و نه لذت...
وی حاصل هجران!
و نه وصل...
شگفتا که مریم خدای را چگونه عاشق بود؟!
و عیسی چگونه در بطن مادر هستی یافت؟!
وای بر ما...
یا حق...
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 1:3  توسط مرجان
|
و خداوند دست خویش بر آستانه نهاد... : "باش!"
"آنگاه که من نیستم، تو باش... باش تا گم نشوم... باش تا تداوم یابم..."
و من آفریده شدم!
"آه که من دوش چه سان بوده ام..."
و من آفریده شدم... و جهان آغازیدن گرفت... و حیات جلوه یافت از عدم!
و چه کسی را یارای درک این حقیقت بس آشکار بود؟!
"درک حقیقت هر خسی را نسزد... و حقیقت آنگه که عیان گردد از حجاب غیب، بسیاری از خلایق را ره زند، و خلایق خود درظلمت باشند، الا نادر آدمیان..."
و من چه قریب و چه غریب!
"من سال هاست غریبم و در راه مانده، من خود غریب آمدم بدین جهان و غریب خواهم شد از این ویرانه، که اسب و استرش افزون باشد بر آدمیان..."
و من قرابت را ادراک نمودم و نه غربت... تا که... عشق و... هوس و... لغزش و...
.
.
.
... غربت!
من ماندم... و تو!
و تو کیستی که من خویشتن را چنین آشکارا و زلال در آئینه چشمانت می بینم؟! و هر نظر معبود و محبوب را...
و غم بی اویی!
و نطفه ای چرک و متعفن... توزاد از بطن تو زاده می شود!
و من زاده شدم! فرزند آدم، وارث زمین و یادگار آسمان ها! پا بر زمین و چشم بر آسمان!
آه! ای ابرهای تیره! بغرید و بتازید و ببارید بر من... کین آتش شعله ور سال هاست جانم را همی سوزاند...
وی زمین سخت! چشمه هایت را من بگشای و بشوی این اشک خونین غم را از دو دیده بی فروغ...
و آسمان باریدن گرفت و زمین بجوشید... چنان که فرزند آدم بفرمود...
سیل ها جاری گشت و همه جنبندگان به هلاکت رسیدند...
.
.
.
و او همچنان بر ساحل دریای خود به دوردست ترین نقطه اوفق و افول روزمره خورشید می نگریست...
او که اینک محکوم به "بودن" بود!
یا حق...
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 0:47  توسط مرجان
|

آشفتگي... هراس... دل سوخته...
و...
رنج درون...................................... . . .
مردي كه بر شانه زني ايستاده و مبهوت به آسمان مي نگرد؛ دستانش را به ابديت گشوده... مگر سيب نيم خرده را دگرباره بر شاخ درخت بياويزد...
و نداند كه نيمه سيب بي جان را ياراي پيوند با شاخه ترد جوان نورس نباشد؟
ونداند كه تكه سيب گسسته چگونه به ناگاه رشد يافت و گسترد و بستري شد كه "زمين" خوانيمش؟
و نقصان را چگونه ياراي درك كمال بود؟
"او" مي داند...
هم او، كه خود كلام آموخت و نهي نمود و نافرماني بديد و دگرباره توبه بياموخت، و توبه خويش پذيرا شد!
.
.
.
ياحق...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 23:39  توسط مرجان
|
به یاد آرمان عزیز...
یا حق...
+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 1:45  توسط مرجان
|

... و من سیراب شدم...
و ندانستم، برای هر رسیدنی، هر داشتنی، هر یافتنی...
از دست دادنی باید!
و داشتن را نخواستن بایسته ست...
گاه برای هیچ می جنگیم!
یا حق...
+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 1:38  توسط مرجان
|

سال نو مبارک...
یا حق...
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:53  توسط مرجان
|
انا لله و انا الیه راجعون

آرمان جان... عزیزم تولدت مبارک...
یا من اسمه دوا و ذکره شفا...
یا حق...
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 3:2  توسط مرجان
|

مسئله بودن یا نبودن نیست... مسئله "چرا"یی بودن است:
من هستم.
چرا من؟
چرا هستم؟
چرا من هستم؟
.
.
.
مشکل بزرگ ما بی خبران بی"چرا"یی است...
دغدغه بر سر چیزی است که انسان ها دوست دارند باشند، نه آنچه هستند تا چه رسد به آنچه که باید باشند...
و انسان هایی که دغدغه بودن ندارند... دغدغه من بودن دارند...
انسان های تهی... نه از خویشتن که از "چرا"ها!
انسان های مفلوک بی "چرا"...
و چه سخت است در این دنیای بی "چرا"یی... "چرا" داشتن...
و من چه بی تابم برای "چرا" داشتن...
"چرا"های بی پاسخ... "چرا"های به استهزا گرفته شده... "چرا"های ناگفته... "چرا"هایی که گفته شدنی نیست...
"چرا"هایی که آلوده به گفتن نشوند...
"چرا" من بی "چرا" هستم؟!
یا حق...
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 3:46  توسط مرجان
|

به هستی گرفتار آمده ام...
من که از فلسفه بودن، تنها کلام آخر را می دانستم!
یا حق...
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 2:43  توسط مرجان
|

بی گمان خواهم رفت...
تا به کی باید زیست؟!
بی صدا خواهم رفت،
بیش از این نتوان زیست...
هیچ از این لالایی،
کودکی نزاید... مادر خواب.
خوابی دگر باید و گریزی دگر شاید...
که مرا جای دگر، خواب دگر
بی گمان نتوان زیست!
ماه ما گم شده است... در پی خورشیدیم، زیر این سایه شب!
دگرم نتوان زیست...
که مرا ماه دگر، شام دگر...
بی خدا نتوان زیست!
بی گمان خواهم رفت... تا به کی باید زیست؟!
یا حق...
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 1:7  توسط مرجان
|

شب و من غوطه ور و بی حس در تاریکی سیال غلیظ و جاری، که تنها می دانم هست...
من که در گورستانی وجود یافتم که تک تک سنگ هایش با من آشنایند،
در دیار غربت این نگاه های زنده.
و سرگردان و بی هدف... بر سر مزار خویش، پیوسته در انتظار مرگ خویش!
و من چه غریبم در این شهر شلوغ!
و مرا شهری باید و صبجی شاید... که اینجا را نشاید.
که من وجودم را در دیاری نهان ترک گفته ام...
من که با وجود نیز غریبم...
من که پیوسته در زندگی مرده ام،
و دنیای این زنده های بی مصرف مرا مستطیلی آبی بود!
من که سال هاست در این قبر دنیا مدفون گشته ام...
بی آنکه بیاید و ببرد!
و از این دنیاییان تنها مستطیلی دارم آبی و بس!
چشم ها درانده و انگشت در دهان و همه منتظر و همه بی تاب
اما...
بتاب ای خورشید گم شده در تاریکی!
افسوس که می دانم... چشم هایم را بسته ام...
یا حق...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 2:31  توسط مرجان
|

یا سین و یا صاد و یا صبر...
یا صبر و یا صبر و یا صبر...
الموت، الموت...
خلصنا من المن و من و من...
یا غین و یا قاف و یا قبر...
یا قبر و یا صبر و یا قبر...
الموت، الموت...
خلصنا من المن و من و من...
یا دال و یا درد...
و درد و یا صبر و یا قبر...
الموت، الموت...
خلصنا من المن و من و من...
و موت را به ما ارزانی داشت،
اما... ندانستیم، که می داند و می تواند.
و ندانستیم، که اهل ممات باشد.
و ندانستیم آن مرد، که نمرد...
یا حق...
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 3:40  توسط مرجان
|
به نام «او»

ای «او»... مرا به جایی رسان که «او» مکان دارد.
ای «او»... مرا بی نیاز کن از بی نیازی.
ای «او»... بیاید و بماند.
ای «او»... منم محتاج و «او»یی تنها یاری رسان بخشنده!
ای «او»... مرا سخت محتاج نگاه دار... تا «او» را به احتیاج بخوانم! که تنها احتیاج من «او» باشد.
ای «او»... «او»یی تمام هستی و بود و نبود.
ای «او»... برهان از رنجم... رنج بی «او»یی!
ای «او»... یاری ده، که این آفتاب سوزان هر آنچه بر این زمین، ناتوان باشد... بسوزاند... ومن سخت ناتوان!
ای «او»... چشمانم را همواره منتظر نگاه دار... تا دیده به خاک ندوزم.
ای «او»... بمان... که تنها تو مانده ای...
و من «او» را تو نمی خوانم، که «او»، «او»ست... و گمشده همیشه حاضر من...
(ای «او»... بگو نگاهش دارد... کودکان را دوست می داشت...)
یا حق...
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 2:42  توسط مرجان
|

دیدم...
دیدم و آب شدم و فروریختم و بر زمین تشنه فرورفتم...
و نهالی جوانه زد و پائیز شد و جوانه خشکید و برگ های سبز فرو ریختند...
اما من هیچگاه ندانستم... چرا پائیز ما سرسبز بود؟...
(ممنون از نرگس با کامنت قشنگش)
یاحق...
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 2:5  توسط مرجان
|
انا لله و انا الیه راجعون

رفت...
یاحق...
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 1:29  توسط مرجان
|

"یاسین... یا سین...
یا خ...
یا الف... یا آ... یا آدم!
و من عرش را نازل کردم... و خود را اسیر در وجودی که نامش... آدم بود..."
و من نازل شدم... و در من منی اسیر بود که مرا نبود و این زمین را...
و من لغزیدم و فروافتادم...
با سیبی نیمه... در دست... تنها دارایی من در دیار غربت!
و این چگونه خدایی است که خداگونه اش به اندازه یک سیب است... و نه کامل؟!
و اینگونه بود که من در من اسیر گشتم... و در بشر... و درتاریخ...
و من که بر تارهای موی تمامی این آدمیان فزونم...
در من و جسم و خاک و سیاهی اسیر شدم...
من ماندم و منی با یک سیب!
و من سیب را در درون کاشتم...
درخت حسرت و هوس و میل به ماندن در من روئید و جوانه زد و بارور شد!
و در این خاک ریشه زد...
و من در منی اسیر شد که در جان آسوده و فراموش کار و نادان آن، بی قراری می کرد...
و من در من تاب ماندن نداشت...
کبوتری بود که در حسرت پرواز می سوخت و بال نداشت و اسیر بود...
و ای کاش تنها اسیر بود!
و این چگونه خدایی است که من اسیر در من پس از این هجران طاقت فرسا
همچنان او را می خواند و
بی قرار است و بی تاب...
یا سین... یا واو... یا وصل!
یاحق...
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 1:26  توسط مرجان
|

از همان روزی شروع شد که من... شدم دختری به بلندای خیال و... اوج صعود!
من مردی بودم به حد پرش از یک جوی... پرخروش و شاداب و روان!
و او با من چه کرد؟!
او که نه رویا بود و نه آنچه به چشم بینم و نه زمینی و نه آسمانی و... هیچ و هیچ و هیچ...
که او یک تجلی بود...
رویایی از جنس اثیر...
یا وهمی گذرا با زخمی ماندگار!
و آیا نه اینطور بود که من او را می شناختم؟
سرد و آرام و خفته و هوشیار و بی قرار و گرم و... همه حضور...
آری... او یک حضور بود!
و من او را چگونه می شناختم که چنین شیفته شدم؟!
و من عاشق یک حضور شدم!
حضوری اثیری با شمایلی آشنا و لبخندی بدون دهان و نگاهی بدون چشم... قابی... صورتکی... و...!
و من دود می شدم و به خود می پیچیدم و محو!
او شکل می گرفت و من محو می شدم...
و من هنگامی خود را یافتم که در آئینه نگریستم...
و این من نبودم!... او بود!
و من او را در آئینه اسیر کردم... و او وجود یافت و مرا شد!
و من به آئینه می نگریستم...
که آئینه دیگر آئینه نبود!... نقشی متحرک از او بود!
و من بی تاب برای او...
و من او را می خواستم و او در من اسیر بود!
... چه کنم؟!
از همان روزی شروع شد که من او شدم! و سر در آئینه فروبردم... و از او هزاران او ساختم...
یاحق...
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 1:39  توسط مرجان
|
زمین...
اینجا کویر است... خشک و برهوت وسوزان و همه درد و همه رنج و همه حسرت و...
در انتظار باران...
رحمت...
نبرد آغاز شد...
کدام؟
آفتاب؟
نور... گرچه کورکننده،
گرما... گرچه سوزان و عطش بار،
و مهر و بخشش و بی دریغی و صداقت و صافی باطن زمین!
یا باران؟
آسمان ابری... خنک، بهاری، طراوت و نشانه رحمت!
باران رحمت است... اما آسمان ابری آفتاب ندارد...
جریان دارد اما گرما ندارد...
و همه خوشی است و همه لذت است و همه سکون!
و رحمت بدون رحیم؟!
و ما تشنه می مانیم
صبحگاهان و شامگاهان عطش می نوشیم...
و در آفتاب کویر می سوزیم و می گدازیم... و می روییم!!
اما آفتاب داریم!
آسمانتان آفتابی
یاحق...
+ نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 1:45  توسط مرجان
|

از فراز عرش مولوی و قله استغنای بودایی و عالم مثل افلاطونی فرود آی، معبد عیسی مسیح را ترک کن، از پشت میز تحقیق و کرسی تدریس بیرون آی، جامه هایت را بریز، عریان شو، تنت را به خورشید داغ طبیعت بسپار،فکر مکن، فقط حس کن، لمس کن، بکوش تا با وجودت بفهمی، با پوستت درک کنی، تمامی خودت را به احساس بسپار، بگذار تا او تا هر کجا که می خواهد ببردت، در کارش دخالت مکن، تصمیم مگیر، نتیجه گیری مکن، به یاد نیار، در حرف زدن کاری کن که کلمات از مغزت بیرون نیایند، در زیر پوستت، مغز استخوانت، خونت، تپش دلت ساخته شوند و بیرون ریزند، خود را در "حس کردن محض" رها کن، کشتی مران، قایق سواری مکن، شنا مکن، تنت را به آب ده تا امواج ببرندت، بر روی ماسه های مرطوب بیفت، رها شده و خود را به خاک سپرده، بگذار تا دوستت آنقدر بر تنت ماسه بریزد تا پنهان شوی، تا چانه در ماسه ها فرو بردت، تو را مثل یک درخت، در زمین غرس کند، تا دوباره برویی، اگر یک عمر فلسفیدن و علمیدن و منطقیدن و خیالیدن و لفظیدن ریشه جانت را نخشکانده باشد، فکر و خیال و کلام از درون تو را نپوسانده باشد، اگر یک ریشه زنده، یک جوهر حیات و یک قطره شیره زندگی در تو مانده باشد، جوانه می زنی، می رویی، رشد و نمو می کنی، به برگ و بار می نشینی و سایه و ثمر می دهی. باغبانت مهربان و ماهر است. هوشیار و صبور است. او برکت خاک است و مهر زمین و مهربانی بهار و نوازش باران و عشق آفتاب. ناز انگشتای بارون او باغت می کنه، میون جنگلا طاقت می کنه...
دکتر شریعتی-بامخاطب های آشنا
یاحق...
+ نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 2:4  توسط مرجان
|